تبليغاتX
شکوفه گیلاس

شکوفه گیلاس

مادرم:

قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 5:21 بعد از ظهر توسط مریم |


نمي دانم كه اين عشق چگونه بر كوير خشك قلبم باريد

 كه دل بي خبرم عاشق شد و به عشقش مي بالد ...

نمي دانم مي داند كه با ديدنش مي رود از تن و جانم خستگي ...

نمي دانم تا كي عاشق مي ماند ...

 نمي دانم مي داند بدون او بي قرارم ، هيچم ...

نمي دانم مي داند در انتظار فرداي با او بودنم ...

نمي دانم مي داند كه هيچگاه عشق واقعي نمي ميرد ... 

نمي دانم چگونه سر کنم لحظات بي او بودن را ...

نمي دانم مي داند دوست ندارم در روياي كسي ديگر باشم نمی دانم ...

نمی دانم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 7:37 بعد از ظهر توسط مریم |


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 7:31 بعد از ظهر توسط مریم |


آن لحظه که چشم تو را پر زاشک می دیدم

همان لحظه میدانستم که اکنون روزی فرا میرسد...

 همان لحظه میدانستم که جملات عاشقانه ات روزی تمام می شود.

 روزی فرا می رسد که اشتیاق فراوانت بپایان خواهد رسید.

 دیگر دلتنگ دیدار نخواهی بود و دیگر شکایت ساعات فراق را نخواهی داشت.

 روزی که میگفتی عاشق گشته ای چه زود بپایان رسید

بی انکه به اندک ارزوهایمان رسیده باشیم .

 بی انکه بتوانیم در کنار هم بودن را جشن بگیریم

 و چه بی تفاوت آن همه تلاش برای با هم بودن را نادیده گرفتی

 و افسوس که نمی توانی خوشبختی را در کنار

تنها ....

 که صادقانه بقدر تمام ستاره ها تو را دوست می داشت احساس کنی.

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 9:59 قبل از ظهر توسط مریم |


راهمان اينجا از هم جدا می شود

 ديگر برای هم دو بيگانه ايم

هرقدر تلخ باشد و هرقدر دشوار

 همه چيز را، آری همه چيز را بايد فراموش کنيم ...

 اندوهگين مباش، هر غمی را تسلايی است

 انسانها هرقدر هم که دوست داشته باشند، ميتوانند فراموش کنند

 فصلها می آيند و ميروند، سالها می گذرند

 روزی می آيد که تو هم فراموش کنی ...

 روزها و شبهايمان را فراموش خواهی کرد

 روزها و شبهای عاشقی را...

گويی آنها را نزيسته ای، انگار عاشق نبوده ای

 همه چيز را، آری همه چيز را می توانی فراموش کنی

 حتی تمام نوشته هايم را، سطر به سطر

 چيزی اگر بماند، حزنی عميق در وجودت خواهد بود ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 10:1 قبل از ظهر توسط مریم |


  

من در انتظار چشمانت و آغوش گرمت می نشینم

تا جایی که توان دارم ُ

با خاطراتت زندگی می کنم.  

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 9:39 قبل از ظهر توسط مریم |


  

 

۱۵اردیبهشت ماه هر سال فرصت مغتنمی است برای یادمان و گرامیداشت سبز

پوشانی که بشارت زندگی از عزم و سعی شان پدید می آید .

تقدیم به پیام آوران عطایای عرش و مبشرین میلاد نو شکوفه های حیات :

می خواهم از تو آغاز کنمُ می خواهم دانه ای باشم تازه روییده ُ

تازه آفتاب دیده ُ تازه باران دیده ُ تازه چشم دیده ُ

تویی که در همان آغاز تولدم نگاه آفتابی ات در سلول هایم جای گرفت

تو که واسطه آفرینش کردگاری بودی که مرا آفرید و به من روح بخشید

چه بگویم که شایسته ات باشد .

به یاد اولین نوزادی که به دنیا آوردم و بدن ظریفشو تو بغلم گرفتم

 و چقدر اون لحظه برام ...

 این روز رو به اساتیدم / دوستام / خواهرم و همه ماماها تبریک می گم.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 10:51 قبل از ظهر توسط مریم |


 

گله ای نیست بی رحم ترین شاعر دنیا گله ای نیست

بگذار بمیرم تک و تنها گله ای نیست

بگذار بیایند همه بر سر نعشم

اما تو بمان در تب فردا گله ای نیست

من بیخبر از ساحل غم

 غرق حقیقت با تو شدم همبستر رویا گله ای نیست

گفتند که آتش فقط از دور قشنگ است .

نزدیک شدم سوختم اما گله ای نیست

آخر تو خودت خواسته بودی

 که بمانم در تاب و تب این غم زیبا گله ای نیست

صد بار گله کردم و گفتی که همینی ُ باشد تو خودت باش .

من اما ...... گله ای نیست .

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 1:22 بعد از ظهر توسط مریم |


هر سال بهار که میشود گویا از خواب هزاران ساله کهنگی و غفلت بیدار میشویم

تازه میشویم ُ درست مثل تمام طبیعت .

بوی بهار چقدر ساده استشمام می شود

چقدر ساده ......

و تو ای بهار امید

دوباره خواهی آمد و من با تو و برای تو شکوفه خواهم داد.

چه طلوع دل انگیزی

      تماشا کن این شکفتن ها را شاد باشها را

باران گرم حقیقت و دستهائیکه به آسمان پر کشیده است.

امیدوارم غروب سالی که گذشت یادآور طلوع شادیهاتون باشد .

سر سفره ما رو فراموش نکنید .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 12:12 بعد از ظهر توسط مریم |


ساده است نوازش سگي ولگرد، شاهد آن بودن كه چگونه به زير غلتكي مي رود و

گفتن كه سگ من نبود .

ساده است ستايش گلي، چيدن و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد.

ساده است بهره جويي از انساني دوست داشتن اش بي احساس عشقي ،او را به

خود وا نهادن وگفتن که دیگر نمی شناسمت .

ساده است لغزش هاي خود را شناختن با ديگران زيستن به حساب ايشان و گفتن

كه من اين چنين ام.

ساده است چگونه مي زييم آري زيستن سخت ساده است و پيچيده نيز هم.

(استاد شاملو)

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 10:47 قبل از ظهر توسط مریم |


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 3:48 بعد از ظهر توسط مریم |


زباغ خاطرم هرگز نخواهی رفت

ومن هرگز نخواهم برد از خاطر نگاه مهربانت را

به گل هایی که می رویند و می خشکند

به دل هایی که می آیند و می سوزند

محبت از نهاد سینه ام بیرون نخواهد شد

مرغ دل همیشه نغمه پرداز تو خواهد بود

وگل های اقاقی گلستان خیالم

خیالت را به سر دارند

و پیچک های یادم

به دیوار محبت های دیرین تو می پیچد

آوای تو در گوش جانم سخت می پیچد

نگاه آشنایت در نگاهم گرم می خندد

وقلب من همیشه خوشه چین خاطرات شاد

دیرین تو خواهد بود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 10:54 قبل از ظهر توسط مریم |


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 1:32 بعد از ظهر توسط مریم |


من وتو ستارگانی هستیم هر کدام تنها در مرزهایمان

و نور را در حسرت آرزوهایمان گم کرده ایم

وچه دور از هم هر کدام چشمه نور را می کاویم .

من و تو واژه روشنایی را با فانوسهای کوچک مان در تاریک ترین شب ها دنبال می کنیم .

و هیچ کس نمی داند من و تو همدیگر را گم کرده ایم !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 9:0 قبل از ظهر توسط مریم |


دلم سکوت میخواد....

سکوت و فقط سکوت ....

چون وسعت دلم به اندازه تموم حرفهایی است که

برای نگفتن دارم .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 5:5 بعد از ظهر توسط مریم |


من او را رها کردم

 تا او خود را دریابد

و چقدر سخت است

عزیزترینت را رهاکنی

اما من آنقدر او را دوست دارم

که او را رها می خواهم برای همیشه

رها از تمامی بندها و زنجیرها

هرچند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

چرا که من خود اینگونه خواستم

و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم

...اما او

در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از بند خود رها شدم

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 3:35 بعد از ظهر توسط مریم |


گفتی تا آخر دنیا می خوام باهات بمونم

حالا می فهمم چرا میگن دنیا دو روزه...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 11:36 قبل از ظهر توسط مریم |


هر ثانیه که می گذرد

چیزی از تو را با خود می برد

زمان غارتگر غریبیست

همه چیز را بی اجازه میبرد

و تنها یک چیز را

همیشه فراموش می کند

حس (( دوست داشتن )) تو را ....

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 9:44 قبل از ظهر توسط مریم |


ساکت و آرام ٬ در کنار غم تنهایی خویش ٬ پا به پای افق هر روزه به تماشای تو خواهم آمدو از پس پنجره اتاقم بازگشت سفر خاطره ها انتظار گرمی خواهد بود و تو ای واژه پر معنی من باز هم با تو غزل خواهم گفت ...هرگز خاطراتمان را فراموش نخواهم کرد .

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 6:49 بعد از ظهر توسط مریم |


 

مگر نه اینکه خدا ترا قسمت من کرد

می خواهم برای تو خودم را قسمت کنم

تکه تکه

ذره ذره

تا بیشتر نگاهت کنم و بیشتر نگاهم کنی

و بیشتر که دلت تنگ شد سهم خودت را ببری

می خواهم آنقدر خودم را قسمت کنم

تا همه بگویند

((خدا )) من را قسمت تو کرد ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 5:14 بعد از ظهر توسط مریم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام . من مریم هستم .متولد1362 .از این که به وبلاگم اومدید کمال تشکر و سپاسگزاری رو دارم. امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385



پیوندها

کوچولویه ریزه میزه
مست هوشیار
اشک تنهایی
پارس باکس(بزرگترین اجتماع فرهنگی و تفریحی پارسی زبانان)
بوسه مرگ


    تعداد بازديدها: